سپيده دمان، از دل شب سر بر مي كند و نفحات صبح گاهي را بر عالميان مي گستراند .
در سپيده دمان است كه شمس از مشرق زمان و مكان طلوع خواهد كرد و جهاني را در آثار صبح حيران.
و در سپيده دمان بود كه دوست، نقاب از چهره بر افكند و دگرباره انسان را به كمال رسانيد و در جايگاه خليفة الهي برقرار!
در سپيده دمان بود كه بشر به موطن حقيقي اش بازگشت و توبه اش مقبول گردید و كره ي ارض نیز ميراث جاودانه ي او!
سپيده دمان، ميراث دار قيام امتي واحده از مشرق تاريخي ست؛ امتی كه پرده از چهره ي نيرنگ و تزوير شب بر گرفتند!
و با سپيده دمان بود كه روح خدا در كالبد زمان دميده شد و كهنه شرابي به نام روح الله در سبوي زمان واريخته!
سپيده دمان محرم اسرار وعده هاي الهي ست!
والفجر و اليال العشر...
تا باد چنين بادا...
۱) ما مي گوييم تا شرك و كفر هست، مبارزه هست و تا مبارزه هست،ما هستيم. ما بر سر مملكت با كسي دعوا نداريم. ما تصميم داريم پرچم «لا اله الا الله» را بر قلل رفيع كرامت و بزرگواري به اهتزاز در آوريم. خداوندا! تو مي داني كه ما سر سازش با كفر را نداريم. خداوندا! تو مي داني كه استكبار و آمريكاي جهانخوار گل هاي باغ رسالت تو راپرپر نمودند. خداوندا! در جهان، ظلم و ستم بيداد مي كند. همه ی تكيه گاه ما تويي و «ما تنهاي تنهائيم.» غير از تو كسي را نمي شناسيم و غير از تو نخواسته ايم كه كسي را بشناسيم!
پي نگاشت:
۲) باید آيندگان بدانند كه اين قرن و تمامي قرنهای پس از آن به نام روح الله است... باید آیندگان داستان مظلومیت امت آخرالزمانی رسول الله را بدانند... و ما موظفیم هر جا که هستیم صدای این امت را بگوش جهانیان و آیندگان برسانیم تا عَلَم خمینی بر زمین نماند...
چه می گویم؟!
عَلَم خمینی که بر زمین نمی ماند!
...و مگر ما مُرده ایم؟؟؟!!!
۳) بارها و بارها پست زير را خوانده ام و...

صيغه عقد را در حرم حضرت عبدالعظيم(ع) خواندند و عروسي در ماه رمضان سر گرفت. همان هفته اول همه چيز مشخص شد: "من كاري به كار تو ندارم. به هر صورت كه ميل داري لباس بخر و بپوش! اما آنچه از تو مي خواهم اين است كه واجبات را انجام دهي و محرمات را ترك كني." [يعني گناه نكني]
*
در آن جلسه فوق العاده كه امام تشكيل داده بود، اعلاميه اي در مخالفت با لايحه ي انجمنهاي ايالتي و ولايتي تنظيم شد و عده اي از علما آن را امضاء كردند.
علمايي كه امضاء نكردند، مي گفتند: "شاه شيعه است! مگر مي شود با شاه شيعه مبارزه كرد. اگر او نباشد مملكت خواه ناخواه در دام كمونيستها مي افتد. تنها راه جلوگيري از تسلط ماركسيستها حمايت از شاه است!"
*
يك گوني كتاب و نشريه را كول كرده بودند و آورده بودند قم. 48 كتاب مختلف از ميسيونرهاي مسيحي و كلي نشريه ي "راه عيسي" و "راه مريم" كه رايگان به آدرس افراد مختلف فرستاده مي شد.
يكي يكي كتابها را به امام نشان مي دادند. امام هر كدام را كه نگاه مي كرد، مي گفت: "ديده ام. ديده ام. اين راهم ديده ام!"
همه را كه ديد گفت: "دو تا كتاب ديگر هم هست. شما آنها را نديده ايد؟!"
*
مي گفتند: ما ده هزار آدرس داريم كه به آنجا كتاب به صورت مجاني ارسال مي شود. مي خواهيم به همان آدرسها نشريه ي "نداي حق" و كتب اسلامي بفرستيم.
امام گفت: "اين مبارزه نيست. اينها شما را به خود مشغول نكنند!"
مي گفتند:اگر مبارزه نيست پس چيست؟
امام گفت: "اينها 50 سال است در اين مملكت كار مي كنند. نتوانسته اند هيچ موّحدي را مسيحي كنند. لاابالي كرده اند، ولي بي دين نكرده اند. اين جريانات يك سر منشاء دارد. شما برويد دنبال سرچشمه. اينها همه از فساد رژيم است."
*
13 آبان 43 بود. به تبعيد نا معلومي مي رفت. اما در زندان قيطريه به خانم گفته بود: "طرفداران من الان توي گهواره ها هستند."
*
پسر بچه ي 7 يا 8 ساله اي بلند شد و با صداي بلند گفت: براي سلامتي آقاي خميني صلوات!
مردم صلوات بي رنگ و بي حالي فرستادند و او نشست. شنيد كه يكي از نمازگزاران به طعنه به بغل دستي اش گفت: يك پنج زار به اين پسره بده كه شعار داد براي آقاي فلان. [منظورش اين بود كه اينها پول مي گيرند و اين كارها را مي كنند. ضمن اينكه گوينده ي اين حرف از وابستگان بيت يكي از علما بود!]
صلوات آنروزها شد شعار سياسي. هر وقت نام خميني مي آمد، مردم سه تا صلوات مي فرستادند.
*
اولين جلسه درس ولايت فقيه كه تمام شد، اعتراض خيلي از علما شروع شد. طلاب را تحريك مي كردند كه درس را ترك كنند.
خودش مي گفت: "با شروع اين بحث، عده اي به درس نيامدند و تا آخر نيامدند. مي گفتند: حكومت در شان فقيه نيست!"
عده اي هم به منزلش مي رفتند و كتاب حكومت اسلامي را به بهانه بردن به بصره و بغداد و... مي گرفتند و همه را مخفيانه به فرات يا چاهها مي ريختند!!!
*
هر بار وارد مدرسه دارالشفاء مي شد، تا نزديك حجره ي من مي آمد ولي جلوتر نمي رفت. پشت به حجره امام مي نشست. و علنا حكم به تجنيس و تكفير امام مي داد. وقتي ماجرا را براي امام گفتم. امام خطاب به من فرمود:
"با شيخ بگو كه راه ما باطل خواند
بر حق تو لبخند زند باطل ما"
*
سيد[امام] از وقتي به نجف آمده بود، هر شب به حرم مي رفت. يك دستش را به ضريح مي گرفت و زيارت امين الله يا زيارت جامعه را از روي مفاتيح مي خواند... با سر تكان دادن و چشم و ابرو انداختن به زائران مي فهماندند كه دارد ريا مي كند. سر راهش مي ايستادند تا بيايد و براي بي اعتنايي پشتشان را به او ميكردند!!!
*
مي گفتند: عمامه ي ايشان كوچك است و در حد مرجعيت نيست!
وقتي اين خبرها به او مي رسيد، مي گفت: "بگوييد من هنوز مشرك نشده ام"
*
عده اي معتقد بودند كه او انگليسي است. برخي هم اصرار داشتند كه آمريكايي است.
او را تارك الصلواة مي دانستند. مي گفتند روزه نمي گيرد، اما زردچوبه به صورتش مي مالد كه بگويد روزه مي گيرم!!!
*
مي گفت: "مبارزه ي مسلحانه به صلاح نيست. و كار فرهنگي بر روي مردم بر هر كاري مقدم است."
*
مي گفتند: سياست عبارت است از دروغ گفتن.
جواب مي داد: "اسلام را بد معرفي كرده اند. سياست مُدُن از اسلام سرچشمه مي گيرد.
من از آخوندهايي نيستم كه در اينجا بنشينم و تسبيح دست بگيرم.
من پاپ نيستم كه فقط يكشنبه ها مراسمي را انجام دهم و باقي اوقات هم سلطان باشم و به امور ديگر كاري نداشته باشم."
*
وقتي نجف را ترك مي كرد به احمد گفت: "خدا مي داند در اين مدت از دست اهل اينجا چه كشيدم!"
*
شب بيست و دوم بهمن امام سرش پايين بود و به راديو گوش مي داد.
راديو اعلام كرد:راديو و تلويزيون سقوط كرده است.
امام بي اختيار از جا بلند شد. دو دستش را به هم زد و گفت: "ديگر تمام شد. ديگر تمام شد."
*
ماشين كه داشت مي رفت طرف بهشت زهرا، هي امام مي پرسيد: اين كدام خيابان است؟ اين كدام محله است؟ و احمد آقا يا راننده جواب مي دادند.
رسيدند به خانه هاي كاهگلي جنوب شهر. امام گفت: "من با اين مردم كار دارم، اين مردم همه با من كار دارند."
*
گفت: "آخر من با اين احساسات مردم چكار كنم؟"
صورتش را لاي دستمالش قايم كرد تا بقيه اشكهايش را نبينند. [آن بيرون، مردم توي حياط مدرسه جمع شده بودند و مدام شعار مي دادند.]
*
آمده بود گزارش مي داد كه :...غائله ي ناصرخان قشقايي با همت پاسداران انقلاب و مردم سركوب شده... و سران غائله دستگير شده اند.
ناصرخان بدليل سرطان حنجره امان خواسته بود كه براي معالجه به خارج از كشور برود. امام گفت: خوب بگذاريد برود. [جا خورد!] گفت: آقا اين مي رود باز شرارت مي كند.
امام گفت: نه اينها در مقابل مردم كسي نيستند!
*
آمده بود بيرون ديده بود پشت نرده ها مردم ايستاده اند براي ملاقات. رييس دفترش را صدا كرد. گفت: نمي بينيد مردم آن بيرون توي فشار هستند؟! "اگر نرده ها را بر نداريد، خودم همين فردا آتششان ميزنم!!!"
*
جوانها كه ذوق زده شده بودند، شروع كردند به شعار دادن: روح مني خميني، بت شكني خميني. امام عبايش را پهن كرد روي زمين و نشست. گفت: "شما روح من هستيد."
*
اصرارشان را قبول نكرد. گفت: نه، اگر من جايي بروم كه بمب، پاسدارهاي اطراف منزلم را بكشد و مرا نكشد كه ديگر به درد رهبري اين مردم نمي خورم. پرسيدند: حالا آقا اخرش چي؟ تا كي ميخواهيد اينجا بمانيد؟
به پيشاني اش اشاره كرد و گفت: "تا وقتي كه موشك بخورد اينجا!"
*
هي مي گفت: "من شرمنده اين مردم مستضعف هستم. نتوانستم كاري برايشان بكنم. نگذاشتند به وعده هايي كه داديم عمل كنيم. من خجالت ميكشم ازمردم...!!!"
*
پرسيده بود چرا جنگ را شروع كرديد؟ سفير گفته بود: آنها شروع كردند، ما فقط دفاع... [حرف سفير تمام نشده بود، سيلي محكمي صورتش را سرخ كرده بود.]
نيمه شب خبرش به امام رسيد. امام گفت: "همين حالا يك نفر مرد مي خواهم."
هرچه گفتند: آقا شوروي قدرت اول دنياست. گوش نكرد. گفت:"اگر نمي رويد ، خودم بروم؟!"
نيمه شب زنگ سفارت شوروي به صدا در آمد.
گفت:با سفير كار دارم.
گفتند: سفير خواب است.
گفت : بگو از طرف رهبر ايران آمده ام. پيغام مهمي دارم.
سفير آمد. با چشماني پُف كرده. بدون حرف پيش، سيلي محكمي خواب را از سرش پراند!!!
*
رسيدم بالاي سرش، فشارش افتاده بود روي پنج. از نظر پزشكي يعني مرگ. دو ساعت طول كشيد تا علائم حياتي اش ثابت شد. ملحفه را آهسته كشيدم روي سينه اش. چشمش را باز كرد. خواست بلند شود. گفتم: چه كار ميكنيد؟ بي رمق گفت: نماز.
به دستش سرم وصل بود. گفتم آقا! شما در فقه مجتهد هستيد و من در طب. حركت براي شما به فتواي من حرام است.
هر دو دستش را به قدر چند سانت بالا آورد و تكبيرة الاحرام گفت و خوابيده نماز خواند.
پي نگاشت:
شما بايد نشان دهيد كه چگونه مردم عليه ظلم و بيداد، تحجر و واپسگرايي قيام كردند و اسلام ناب محمدي را جايگزين تفكر اسلام سلطنتي، اسلام سرمايه داري، اسلام التقاط و در يك كلمه اسلام آمريكايي كردند.
شما بايد نشان دهيد كه درجمود حوزه هاي علميه آن زمان كه هر حركتي را متهم به حركت ماركسيستي و يا حركت انگليسي مي كردند؛ تني چند از عالمان دين باور دست در دست مردم كوچه و بازار، مردم فقير و زجر كشيده، گذاشتيند و خود را به آتش و خون زدند و از آن پيروز بيرون آمدند.
شما بايد به روشني ترسيم كنيد كه در سال 41، شروع انقلاب اسلامي و مبارزه روحانيت اصيل در مرگ آباد تحجر و تقدس مآبي، چه ظلمها بر عده اي روحاني پاكباخته رفت، چه ناله هاي دردمندانه كردند، چه خون دلها خوردند، متهم به جاسوسي و بي ديني شدند، ولي با توكل بر خداي بزرگ كمر همت بستند و از تهمت و ناسزا نهراسيدند و خود را به توفان بلا زدند و در جنگ نابرابر ايمان و كفر، علم و خرافه، روشنفكري و تحجرگرايي، سرافراز ولي غرقه به خون ياران و رفيقان پيروز شدند...
نامه حضرت امام خميني به رئيس مركز اسناد انقلاب اسلامي


ققنوس را رسيدن آتش كه مرگ نيست
بگذار زنند آتش و بسيارمان كنند!

آنروزها خبري از نهادهاي بودجه خوار عريض و طويل به اصطلاح فرهنگي ــ ارزشي نبود كه با بخشنامه ها و تئوريهاي بي خاصيت و غير عملي، روياي حفظ انقلاب را در سر بپرورانند!
آنروزها همه مي دانستند كه لازمه ي يك كار فرهنگي، فكر است و نه پول و بخشنامه و آمار!
ياد كارهاي فرهنگي چريكي ــ و موثر ــ كه مثل اين انقلاب، مبتني بر تفكر بودند بخير!!!

خوب كه دقت كني، احساس رويش دوباره را در همه چيز و همه جا مي بيني! و عجيب نيست اگر كه در فصل رويش دگرباره ي انسان، از شاخه هاي درختان نيز انساني نو سر برآورد!

نه اثري از هزاران شبكه ي ماهواره اي و تلويزيوني بود و نه خبري از اينترنت و هزاران هزار سايت اطلاع رساني و ايميل و چت روم و وبلاگ و تلفن همراه و ...
بهترين راه اين بود كه به جاي مدرسه رفتن، از صفحه اي از دفتر تاريخ سر برآوردي و يك برگ آن را پاره كني و بدون هيچ ادعايي براي هميشه بر روي آن بنويسي:
آقا براي ايران پرواز كرد...
تا تكليفت را با عملگرايي، هم درقبال دين و هم انقلاب و تاريخ انجام داده باشي!!! بدون گفتن حرفهاي زيباي روشنفكرانه و خنثي!!!

جهان شاهد بي بديل ترين و تجربه نشده ترين شيوه ي حكومت در قرون اخير بود...
حكومت بر قلبها...

يدالله فوق ايديهم...
و دست خدا از آستين روح الله بيرون آمد...
ما راست قامتان هميشه جاودانه ي تاريخ خواهيم ماند...
جمعي به خال لبت اي دوست گرفتار شده
چشم بيمار تو را ديده و بيمار شده!

و چه زيبا سرود شاعر عاشقانه هاي انقلاب كه:
لبخند تو خلاصه ي خوبيهاست...

گفت: "آخر من با اين احساسات مردم چكار كنم؟"
صورتش را لاي دستمالش قايم كرد تا بقيه اشكهايش را نبينند...
[آن بيرون، مردم توي حياط مدرسه جمع شده بودند و مدام شعار مي دادند.]

دوست دارم بار ديگر خوابت را ببينم... درست مثل همان شب! وقتي كه به كلاس آمدي و برايم از احياء بشر گفتي... آخر هم وقتي گله ي عده اي را به تو كردم، با لبخندي پاسخ دادي كه: شما هميشه مظلوم خواهيد ماند...
راستي مي بيني كه فرزندان خميني چگونه با حسرت به او مي نگرند؟!
شايد كه اينك در قهقهه ي مستانه ي شان و در شادي وصولشان عندربهم يرزقون اند!

تو هماندم كه وضو ساختي از چشمه ي عشق
يكسره چار تكبير زدي بر هر چه كه بود...
۱)يادم هست كه يكي از فرماندهان لشكر هميشه پيروز سيد الشهداء (ع) سالياني قبل، هنگام مصاحبه با رسانه ملي، جمله اي را گفت كه من تا مدتها بر آن مي گريستم. او گفت: فقط خدا مي داند كه در اين سالها بر فرزندان خميني چه گذشت! ۲)اين پست و موسيقي آن، پيشكشي به معشوقم روح الله! مرا به باوري اين سان، دليل عيني به كه دير نشئه ام، افيون من خميني به
پي نگاشت:


دنياي عجيبي ست، نه؟!
خوكهاي مذبذب و شكمباره هاي شهوتران، چونان مشركان عصر جاهليت و البته در عصر جاهليت ثاني؛ هم خدا را مي پرستند و هم شيطان اكبر و اذنابش را!
آنها عادت كرده اند كه پسمانده هاي ميان شرم الشيخ تا آناپليس را نشخوار كنند و با شراب بدبوي وعده هاي دروغين شيطان اكبر مست و لايعقل شوند.
آخرينش را نيز تا قطره ي آخر سر كشيدند... صلح پائيزه را كه به خاطر داري؟!
آنها عادت كرده اند كه از شوراي امنيت و سازمان ملل حركتي باشد و از گوساله هاي سامري بركتي!!!
و در اين ميان نصيب ما نيز چيزي جز عادات نيست!
ما عادت كرده ايم به نوشتن و فرياد كردن عرفان بدون مبارزه... دين بدون درد... هنر بدون حماسه...
ما عادت كرده ايم بر محكوم كردن البته با رعايت تنش زدايي!
ما عادت كرده ايم به تصوير گريان و خونين تو و برادران و خواهران و پدران و مادرانت...
اصلا بالش پَرِ قو[ي] حقوق بشر و گفتگو و صلح برازنده ي ماست تا راحت تر از هميشه به خواب عميق دموكراسي فرو رويم و در آن روياي شيرين ژاپن اسلامي و ائتلاف احزاب را ببينيم!
اصلا بگذار رُك بگويم:
آنها به مظلوميت و فرياد شكسته در گلوي تو عادت كرده اند،
ما به دردها و خون به ناحق ريخته شده ي تو عادت كرده ايم،
و بدتر اينكه تو به همه ي ما عادت كرده اي!!!
دنياي عجيبي ست نه؟!
پي نگاشت:
۱) وقتي مُسلِمي فرياد زد كه يه داد ما برسيد و كسي به داد او نرسد؛ او مُسلِم نيست! «حضرت روح الله»
۲) سلام خدا بر يَل انقلاب اسلامي؛ سيد حسن نصرالله روحي و دمي له فداء
۳) اي كاش ما كه داعيه ي دفاع از اسلام و انقلاب و مستضعفين را داريم حداقل در دنياي مجازي، فرزندان پاره ي تن اسلام را مقدم بر وعظها و خلسه هاي سياسي و حزبي و مذهبي و عاشقانه و... مي داشتيم!
۴) روياي شيرين دموكراسي و گفتگو و صلح و عرفان خنثي!!! گواراي وجودمان باد!!!

دل نگاشت:
۱) ان لقتل الحسين حرارة في قلوب المومنين لا تبردا ابدا...
۲) ما را رها كنيد در اين رنج بي حساب
با قلب پاره پاره و با سينه اي كباب!
۳) اصلا؛
شمع را بايد ازين خانه برون بردن و كُشتن
تا به همسايه نگويد كه تو در خانه ي مايي
۴) هر چه بادا باد؛
تا نمُردم بگذاريد كه فرياد كنم
دوست من دشمن من بود، نمي دانستم!!!
۵) آه! كربلا ما را نيز در خيل كربلائيان بپذير!
كربلا، كربلا؛ الهم الرزقنا...






