
آنگاه که
آخرين اذان در گوش تاريخ بپيچد
آخرين نماز اقامه شود
آخرين نگاهها رنگ بغض و حسرت بگيرد
و آخرين سخنها چهره ها را برافروخته تر گرداند
تنها خون است كه از رازي شگرف پرده بر خواهد داشت!
آنگاه كه
گرد و غبارها فرونشيند
و آخرين روز به غروب نزديك تر گردد
دل مي خواهد كه از قفس تنگ سينه بيرون بزند!
و سپيده دمان خورشید سر خواهد زد
نه از مشرق
كه بر فراز نيزه!
پي نگاشت:
۱) خيلي سعي كردم تا اون چيزي رو كه تو ذهنمه بنويسم ولي نشد كه نشد. تازه امروز فهميدم كه نوشتن چقدر سخته...
۲) يقين دارم كه با حسين عليه السلام و عاشورايش، يك يك سنگرهاي كليدي جهان را فتح خواهيم كرد!
۳) حقير رو دعا كنيد كه بشدت بدعاي خير نيازمندم!

هيچ در اعماق چهره ي عقل، اين پيامبر غريب و مهجور نظر كرده اي؟!
آنجا كه عقل خانه نشين شود، چه انتظاري ست كه تيغ افسار گسيخته ي نفسانيات، عشق را به مسلخ نبرد؟!
به ساكن غفلتكده ي نفس اماره بگو كه عشق ورزد؛ نمي تواند! آنرا كه چشمي براي ديدن نيست، كجا مي توان خبر از روشنايي اش داد؟
و آنجا را كه راهبر نفس است، جز شهر كوران چه نام مي توان نهاد؟
.
.
.
عجيب نيست كه عقل در كاروان عشق حكم بر رفتن براند و نه ماندن. و اگر چنين است چه باك كه عشق پاي در مسلخ گذارده و جانبازي كند؟!
و آنجاست كه جز زيبايي هيچ نمي توان ديد؛"ما رايت الا جميلا…"
.
.
.
قرنهاست كه كاروان عشق پهنه ي لازمان و لامكان را در مي نَوَردد تا دگرباره در موعد "كل يوم عاشورا" به كجا آباد "كل ارض كربلا" رسد؛ عقل بر تيغ راستين عشق حكم نهد و تعلقات شيطاني نفس اماره قرباني آن دو…
…كاروان عشق از مقابل ديدگان مسحور عقل مسخ شده ي ما نيز در حال گذر است و من و تو همچنان در پيچ و خم ناكجا آباد نفس اماره سرگردان…
.
.
.
چهارده قرن است كه كاروان كربلا در حال گذر است و من و تو با خيال خام ترادف عافيت طلبي و مبارزه، دل به ظلمتكده ي نفس اماره خوش كرده ايم و در كوچه پس كوچه هاي آن سرگردانيم؛ غافل از آنكه "ما بعد الحق الا الظلال..."
و امان از اين غفلت…
۱)كاروان كربلا در راه است و: حلق بر نيزه اگر دوخته شد باكي نيست خيمه در خيمه اگر سوخته شد باكي نيست آب اين باديه خون است كه وانوشد كس زهر باد آن آب كز دست شما نوشد كس راه سخت است اگر سر برود نيست شگفت كاروان با سر رهبر برود نيست شگفت تن به صحراي عطش سوخته، سر بر نيزه بر نمي گرديم زين دشت مگر بر نيزه! تشنه مي سوزيم با مشك در اين خونين دشت دست مي كاريم تا مرد برويد زين دشت! محمد كاظم كاظمي ۲) زمين افسرده ی كورى است، كورى مثل باعورا زمين آلوده ننگى است، ننگى مثل باعورا علی معلم دامغانی ۳)و اما در عالم رازيست كه جز به بهاي خون فاش نشود... ۴)كربلا ما را نيز در خيل كربلائيان بپذير!
پي نگاشت:
زمان آبستن شورى است، شورى مثل عاشورا
زمان آبستن جنگى است جنگى مثل عاشورا


اين روزها
حتي جاده هاي رو به مرگ نيز
به بيراهه مي روند.
ظاهرا بايد ماند و ماند و ماند
تا پوسيد.
و آنگاه تازه بايد مُرد...
غافل از آنكه نه در خمودگي
كه در شادابي و جواني
بايد چيد گل را.
()
بيمناكم از آن گونه روزي
كه در بر خواهد گرفت
خزان
طراوت بهاران را.
()
و خواهم ماند تا پوسيدن و پامال شدن...
سيصد و چاردهم گشتن و
دجّال شدن*
*حق ما بوده ست پوسيدن و پامال شدن
سيصد و چاردهم گشتن و دجال شدن
محمد كاظم كاظمي
پي نگاشت:
۱) مرگ حقيقتي ست كه هم هست و هم نيست! هست از آن روي كه زيستن دنيوي محكوم به فناي ما را به عالم بقا پيوند مي زند و نيست از آن روي كه ما غافلان مست از شراب عفن لذايذ نفساني، مادامي كه سايه اش را بر سرمان حس نكرده ايم؛ انكارش مي كنيم!
۲) چه زود است كه دو تن به هم در رسند، آنهنگام كه تو به سوي مرگ مي شتابي و مرگ از پي تو دوان است!
اين فرمانرواي مومنان علي عليه اسلام است كه چنين مي گويد و چقدر عجيب است حكايت تلاش بيهوده ي من براي زيستن در فرداها و دل خوش داشتن بر سراب شهوات نفساني، حال آنكه ترس از مرگ تمام وجودم را احاطه كرده است...
۳) فرموده اند كه نحن نودي فيكم بالرّحيل
ليكن شهوت زيستن آنقدر چنگ بر خاك زده و ريشه دوانده است كه مجالي براي شنيدن بانگ الرحيل باقي نگذارده!
۴) در واپسين نفسهاست كه به مدد موهبتی الهي به نام مرگ، معناي حقيقي حيات را در مي يابيم [تعرف الاشياء باضدادها] و تازه متوجه مي شويم كه چرا فرمود: موتوا قبل ان تموتوا و اين نه به معناي مردن قبل از مرگ است كه علي عليه اسلام فرمود: دلهاتان را از دنيا بيرون كنيد، پيش از آنكه بدنهاتان را از آن بيرون برند!
۵) مي گفت: خداوند لذت زندگي مرگ آگاهانه را به ما اعطا كند.
گويي كه فراموش كرده بود، لذت زندگي مرگ آگاهانه را جز اولياي خدا كسي درك نخواهد كرد و هر كه را مقرّب تر، مرگ آگاه تر! و بايد از دست و پا زدن در منجلاب متعفّن عادات و تعلقات خلاصي يافت تا شايد ما را راهي به سوي معناي حقيقي زيستن مرگ آگاهانه باشد.
۶) راستي چرا ياد مرگ، ترسي را بر وجود ما مستولي مي كند كه گاه شب را تا به صبح نمي توان خُفت؟ مگر نفرمود كه خلقتم للبقاء لا للفناء؟
آيا جز اين است كه حيات جاويدان با مرگ محقق مي گردد؟ پس مشكل كار در كجاست كه جاهلانه از آن مي هراسيم؟
۷) چقدر حكيمانه گفت سيد شهيدان اهل قلم كه:
مُرده آن است كه نصيبي از حيات طيّبه ي شهدا ندارد و اگر اينچنين است از ما مرده تر كيست؟!
۸) شايد دليل اين نوشته ها نيز ترس از مرگ باشد و دلداري دادن به خود...!
مرگ بر وجود ما سايه افكنده و ترس از آن نيز!
بايد كاري كرد!
بايد دعوت مرگ را شنيد...
...وسمعوا دعوة الموت آذانکم قبل ان يُدعي بكم


اي كاش يك بار ديگر اين كعبه مردي بزايد
اين قوم خيبر نشينند تا ذوالفقاري نباشد
يا علي! ما عرف الله الا انا و انت و لا عرفني الا الله و انت و لا عرفك الا الله و انا
پيامبر اعظم صلوات الله عليه





