تبليغاتX
روزگاری نو
!باز، روز نو و روزگار نو خواهم داشت.....در زمین پدرم کشت و درو خواهم داشت

بنويس، بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

بعد از همان"تصميم كبري" ابر، ديگر

يا سيل مي بارد و يا باران ندارد

بابا انار و سيب و نان را مي نويسد؛

امّا براي خوردنش دندان ندارد!

انگار، بابا همكلاس اولّي هاست

هي مي نويسد اين ندارد، آن ندارد

بنويس، كي آن مرد در باران خواهد آمد؟

اين انتظار خيسمان پايان ندارد؟

ايمان! برادر! گوش كن...نقطه سر خط...

بنويس، بابا مثل هر شب نان ندارد...

غلامعلي شكوهيان


دل نگاشت:

۱.ابرمرد آرماني هميشه زنده ي تاريخ، روزگاري فرمود:"ميزان، حال فعلي افراد است."

و اي كاش در دستگاه قضايي آقاي هاشمي شاهرودي، دادگاهي وجود داشت كه در آن بدون محاسبه ي سوابق گذشته ي افراد، حال فعلي آنها كه خود را قيّم و صاحب اصلي انقلاب اسلامي مي دانند؛ بررسي شود و در برابر ديدگان مردم مستضعف؛ فقط با گفتن يك كلمه، حساب تمامي آنها با اين انقلاب تسويه شود...!

اي كاش!!!

ولي چه بگويم كه  بعد از گذشت"۶"سال از دستگيري شهرام جزايري، هنوز نتوانسته اند در مورد او حكمي قطعي صادر كنند و جالب تر آنكه او را به جرم مفسد اقتصادي دستگير كردند و اين اواخر به جرم اخلالگر اقتصادي محاكمه ي نيمه كاره!

شايد هنوز نمي دانند كه دست كج بردن به بيت المال المسلمين، مفسده ي اقتصادي به حساب مي آيد يا اخلالگري اقتصادي؟!

اي كاش فرصتي پيش مي آمد تا حساب بعضي ها، با اين انقلاب تسویه شود. فقط با گفتن يك كلمه...!

۲.به ياد دارم، تصوير پيرمردي را كه با چهره اي آفتاب سوخته و دستاني پُر پينه، در يكي از دهستانهاي اطراف كوير لوت زندگي مي كرد و درآمد ساليانه اش هم از ۳۰ هزار تومان فراتر نمي رفت!!! و با شوق خاصي مي خواند:

در كنار دشت لوتيم و پايبند انقلاب...!

و وقتي كه از او پرسيدند با اين درآمد، چگونه زندگي مي كنيد؟ با لبخند غريبي پاسخ داد: "غذاي هر روزمان، آب و نان خشك است..."

و تازه مي فهم آن روح خدا كه در كالبد زمان دميده شده بود! چرا فرمود:

«تنها آن هايي تا آخر خط با ما هستند که طعم فقر و محروميت و استضعاف را چشيده باشند»

يقين دارم بسياري از مسئولين غير مسئول! در اين كشور، طعم فقر و استضعاف را نچشيده اند و نخواهند چشيد و بدا به حال آنان... هرچند كه وقتي به ياد اين فرمايش رسول الله(ص) كه: "كلكم راع و كلكم مسئول عن الرعية" مي افتم، دنيا بر سرم خراب مي شود... و بَدا به حال من كه هيچ گاه طعم فقر و استضعاف را نچشيده ام!

۳.اميرالمومنين علي (ع) فرمود:

اگر در محدوده ي حكومت اسلام، خلخال از پاي دختر يهودي بَركنند و كسي بشنود و از غصه بميرد، رواست!

و من هر روز نه آنكه بشنوم؛ بلكه با چشمان خود چه چيزها كه نمي بينم و به سادگي و ارزاني يك لبخند و يا قطره اي اشك، از كنارشان عبور مي كنم! البته كه مُردن، لياقت مي خواهد و هر كسي را لذت مرگ نمي بخشند! عالم پس از مرگ، حيات طيّبه ايست كه با تولدي دگرباره آغاز مي گردد و آنان كه چنين مُرده اند و به مرتبه ي توفّي و دگرباره زيستن رسيده اند، در اين دنياي فاني، مَرد بودن خود را به اثبات رسانيده بودند!

زيرا بايد مَرد بود تا شايسته ي مُردن گرديد. چيزي كه هيچ گاه نتوانستم ثابت كنم...

۴.براي بزرگداشت هفته بسيج مستضعفين، نه مقاله خواهم نوشت، نه شعر خواهم سرود، نه درخت خواهم كاشت، نه شمع روشن خواهم كرد، نه زباله ي دامنه هاي توچال و دربند و كلكچال را جمع خواهم كرد، نه به حركات نمايشي و رزمي بسيجيان نگاه خواهم كرد، نه به صداي خواننده هايي كه در وصف بسيج مي خوانند، گوش خواهم كرد، نه به فيلمهاي كليشه اي رسانه ي ملي در مدح بسيج مستضعفين دل خواهم سپرد، نه به آمارهاي شعاري مسئولين نيروي مقاومت بسيج اكتفا خواهم كرد، نه با در دست داشتن يك كارت! خود را بسيجي خواهم ناميد و نه ادعاي بسيجي بودن خواهم داشت كه براي بسيجي بودن بايد طعم فقر و استضعاف را چشيد ولا غير.

اما حداقل، پنجم آذرماه، سالروز تشكيل بسيج مستضعفين به ياد آن پيرمرد دشت لوتي و تمام مستضعفان جهان، خواهم بود و شايد هم چيزي به غير از آب و نان خشك نخورم! حتي اگر عده اي، اين كار را روشنفكرانه و عده اي نيز احمقانه بنامند! ولي آنرا كه مامور به تكليف است؛ چه باك از نظر ديگران؟!

خدا را چه ديدي؟! شايد كه فشار گرسنگي همان يك روز، مرا ضد انقلاب كرد!

و سخت در عجبم از آنان كه سالهاست طعم فقر و محروميت را مي چشند و بي عدالتي ها را مي بينند و همچنان با جان و دل خويش، از اين انقلاب دفاع مي كنند...

مگر نفرمود كه" اين انقلاب، متعلق به پابرهنه ها و ملتهاي مظلوم و ستمديده ي جهان است!؟"

چه زود فراموش كرديم!!!

اين فصل را با من بخوان، باقي فسانه ست

اين فصل را بسيار خواندم، عاشقانه ست!


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 0:0 AM  توسط آرمان حيدري  | 

چوپاني ام ميان جماعتي برّه

برّه هايي كه گرگ شده اند

نه كه گرگ باشند، برّه اند اما گرگ مي خورند!

صبحها كه از خواب بيدار مي شوم

غصه ي عالم در دلم جمع مي شود كه: وامصيبتا! زندگي دوباره شروع مي شود.

كوله ي حمّالي بر دوش به سمت اداره مي روم

ملبّس به جامه ي ريا

صبحانه نمي خورم، نهار هم...

معده، پر اگر باشد استفراغ مي كنم از اين همه پلشتي!

و گفتم: برّه هايي كه گرگ مي خورند...

زن يا مرد، فرقي ندارد.

آخرالزّمان است و زن و مرد بودن زياد فرقي ندارد!

*

گفته اند از ده بالا آقايي مي آيد

اما نواي ني اش در جماعت، اثر گذار نيست.

پس لاجرم، قطعا نمي آيد.

صداي ني ميان اين همهمه، اثر ندارد

گفتم: گرگ...

اينها تو را يكجا نمي بلعند

لاشخورند و زالو!

هر بار تكه اي از وجودت را مي مكند.

صلواتشان بوي استفراغ مي دهد و نمازشان بوي ريا!

*

از بد حادثه در جايي كار مي كنم كه بوق شيطان است.

و اسباب يُوسوس في الصدور النّاس

اينجا هر روز چوپانهاي جديد مي آورند،

تكه تكه ي شان مي كنند

و در كوره هاي اين ماشين بزرگ مي ريزند تا موتورش روشن شود

و اين بوق به نحو احسن، گرگ بپرورد.

*

شيطان، فكر مي كنم خواب است.

ديگر احتياجي به شيطان نيست

همين ديروز شيطان آمده بود پيش امام جماعتمان،

مشكل فقهي داشت!

*

راستي اينجا پر از رييس است

رييس اگر مي خواهي بشوي

بايد حماقتت از حَيِّز شمارش بيرون شود.

استانداردش اين است:

حماقت ضرب در بلاهت به توان تمام نفهميّت!

مي گويند اگر مي خواهي رسوا نشوي، همرنگ جماعت شو

اما اين جماعت كه همه ي شان رسوايند

و خنده دار اينكه، يك رنگ ندارند

مُلَوَّن،‌الف الفباي ايشان است.

*

گفتم چوپانم

و معاشر جمعي هَمَجُ الرَّعاء

تنها كاري كه مي كنم دعاست

دعا براي ظهور آقاي دوردست

شايد كه بيايد!


توضيح:

متن بالا، به قلم يكي از دوستان خوب و قديمي ام است كه از دوران نوجواني تا كنون با هم زيسته ايم و با هم انديشيده ايم!

از قضا چند سالي ست كه ايشان در يكي از نهادهاي عریض و طويل فرهنگي _ ارزشي، مشغول به کار است و از آن نهاد به اصطلاح فرهنگي _ ارزشي، دل پُري دارد؛ درست مثل من!

وقتي متن را به من داد تا درون وبلاگ بگذارم، بنده نيز بدون هيچ كم و كاست و اضافه اي بر روي متن؛ اين كار را انجام دادم.

اميدوارم كه نان مرا آجر نكرده باشد!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 0:0 AM  توسط آرمان حيدري  | 

نمي دانم چرا از كُنج تنهايي ام به ازدحام جمعيت ايستگاه مترو پناه آورده ام. با خود مي گويم: شايد كه از بد حادثه بوده، شايد هم نه...

آرام بر روي يكي از صندليها مي نشينم. سرم را پايين مي آورم و به سنگهاي سياه كف ايستگاه، خيره مي شوم. چه شباهت عجيبي مي يابم ميان دلم و اين سنگها! هر روز عابران زيادي آنها را در زير گامهايشان، لگد مي كند و بي تفاوت از كنارشان مي گذرند. بدون حتي يك عذرخواهي ناقابل. چه از سنگها و چه از دل من!

*     *     *

چهره ی مردي كه به فاصله ي چندين صندلي از من، در اواسط ايستگاه، نشسته و به چهره ديگران نگاه مي كند، بي اختيار مرا به ياد او مي اندازد.

دوباره در ذهنم تمام خاطرات گذشته را مرور مي كنم. خنده ها، گريه ها، حرفها، نوازشها و قولي كه سالها پيش به من داده بود. خاطراتي كه سالهاست، شكل دهنده ي تصاويري كهنه و مبهم از او در ذهنم است. اويي كه سالهاست نديده اَمَش. از دوران كودكي تابحال...

ازدحام درون ايستگاه، آزارم مي دهد. درست در همين لحظه كه از همه چيز و همه كس كلافه ام، گوشي همراهم زنگ مي خورد. بي تفاوت به زنگها، گوشي را خاموش مي كنم تا شايد براي هميشه از دسترس خارج شوم. امّا مي ترسم كه نگرانم شوند. اصلا چه فرقي مي كند كه نگرانم باشند يا نباشند؟!

دوباره نگاهي به ازدحام جمعيت درون ايستگاه مي كنم. آن طرف ايستگاه، يك عدّه مي خواهند برگردند. و اين طرف ايستگاه، يك عدّه مي خواهند برَوَند. و شايد هم يك عدّه منتظر باشند. من امّا نمي دانم كه بايد برَوَم و يا كه برگردم، يا اينكه منتظر باشم...شايد منتظر باشم، شايد هم نه...

بي اختيار شروع مي كنم به شمارش قطارهايي كه مي روند و مي آيند و در فاصله ي ميان اين رفت و آمدها، فقط سعي مي كنم كه به او فكر كنم. اويي كه سالهاست نديده اَمَش. و سالهاست كه منتظرش هستم. چقدر براي ديدنش دلتنگم. چقدر براي ديدندش اشك ريخته ام...

*     *     *

ديگر ايستگاه آن ازدحام و هَمهَمه ي ساعات پيش را ندارد و قطارها هم، آن جمعيت ساعات پيش را. هنوز قطارها را مي شمارم و به او فكر مي كنم. شايد هم فقط دارم به او فكر مي كنم، شايد هم نه...

قطاري ديگر مي رود... قطاري ديگر مي آيد...

دوباره قطاري ديگر مي رود و دوباره قطاري ديگر مي آيد... و باز دوباره قطاري ديگر...

با خودم زمزمه مي كنم: قطارها مي روند و مي آيند، تو اما نمي آيي... شايد تو با قطار بيايي، شايد هم نه...

در اين فكر هستم كه صدايي مرا به خود مي آورد:

ــ منتظر كسي هستيد؟

با بي رغبتي و سر پايين، پاسخ مي دهم؛ نمي دانم، شايد...  

مي گويد: من هم منتظر كسي هستم و قرار است يك امانتي را به او بدهم.

با لبخندي تلخ به چهره اش نگاه مي كنم. همان مردي ست كه ساعتها پيش به فاصله ي چندين صندلي از من در اواسط ايستگاه، نشسته بود. جوان خوشرو و متشخصي به نظر مي آيد. با ظاهري موجه.

مي گويد: شما ساعتهاست كه اينجا نشسته ايد. نگرانتان نشوند؟!

با بغض و تندي خاصي جواب مي دهم: هيچ كس نگران من نمي شود!

سَرَم را پايين مي آورم و با اشكهايي كه از چشمم بر روي سنگهاي سياه كف ايستگاه فرو مي افتد، مي گويم: حتي كسي كه سالهاست از رفتنش مي گذرد و هنوز برنگشته.

او هم فراموش كرده چه قولي به من داده بود!

صورتم را با دستانش بالا مي آورد و با صدايي آرام و تبسمي كوتاه مي گويد:

اينقدر بي تابي نكن، مطمئن باش با اين دل پاكي كه تو داري، خيلي ها نگرانت هستند. حتي او...

او كه هرگز تو را فراموش نمي كند... مي كند؟!

با لبخندي تلخ و چشمي گريان مي گويم: نمي دانم. شايد نه و شايد هم...

در همين حين، قطار ديگري از راه مي رسد.

دستش را در جيبش مي كند و چيزي را در مي آورد. مي گويد:

ظاهرا اين آخرين قطار است و من هم ديگر بايد بِرَوَم. شما نمي آيي؟

جواب مي دهم: خير. من مي مانم.

دستش را جلو مي آورد و با تبسمي مي گويد:

مثل اينكه اين امانتي، قسمت شماست.

نگاهي به صورتش مي كنم و با بي حوصلگي و بي ميلي آن را مي گيرم.

مي گويد: شما هم، كم بي تابي كنيد و اگر دوست داشتيد، باز هم براي من دعا كنيد! يا علي... و آهسته از كنار من دور مي شود و به درون قطار مي رود. و قطار هم آرام آرام به سمت تونل انتهاي ايستگاه.

به چيزي كه از دست او گرفته بودم، نگاه مي كنم. يك مهر متوسط كه بر روي آن نوشته شده بود:

يا حسين ...

آنرا بالا مي آورم و مي بويم. چه بوي آشنايي دارد. به يكباره جرقه اي در مغزم زده مي شود. به ياد خوابي مي افتم كه شب پيش ديده بودم و تمام آن به سرعت برق از جلوي ديدگانم عبور مي كند.

خداي من! تمام اين صحبتهاي با او را ديشب در خواب ديده بودم. قطار آخر... انتظار و اينكه گفت باز هم برايش دعا كنم! و اين امانتي... همان تربت كربلا... هديه اي كه قولش را در كودكي به من داده بود. درست قبل از رفتنش به جبهه...

گيج و حيرت زده به سمت تونل مي دَوَم. همانجايي كه قطار در انتهايش در حال محو شدن است. پاهايم سست مي شود و بر روي زمين مي افتم. دستانم درست مانند لبانم مي لرزند و هق هق گريه ام در فضاي ايستگاه خالي مي پيچد. با حسرت تمام به قطار رفته نگاه مي كنم...

او مي رفت... درست با همان قطار آخر... و من مانده بودم و يك قطار رفته!

 

"قطار مي رود

تو مي روي

تمام ايستگاه مي رود

و من چقدر ساده ام

كه سالهاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده ام

و همچنان

به نرده هاي ايستگاه رفته

تكيه داده ام!" *

 

و من چقدر ساده ام...

 

 

* شعري از قيصر امين پور


تقديم به روان ملكوتي مفقود الجسدهاي هشت سال دفاع عاشقانه ي عاقلانه!

و نيز تقديم به روح بلند و انقلابي شاعر عاشقانه هاي انقلاب اسلامي؛ قيصر امين پور كه بي شك، خاك نيز تاب تحمل كوله باري از عاشقانه هاي معهود و متعالي او را ندارد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 0:0 AM  توسط آرمان حيدري  | 

پس از ساعتها چشمانش را گشود.

دستم را به ميان موهايش بردم؛ طوفاني در دلم بر پا شد!

لبخندي زد!

گويي كه مي دانست در دلم چه مي گذرد؛

"در زلف چون كمندش، اي دل مپيچ كآنجا

سرها بريده بيني، بي جرم و بي جنايت"(۱)

*

ياد لحظاتي قبل افتادم. تكيه گاهش شده بودم تا بايستد.

فرموده: "نفسهاي انسان، گامهايي ست كه به سوي مرگ بر مي دارد."(۲)

و او چه آرام و بي هياهو به سمت مرگ مي رفت. آنقدر آرام كه مي شد، صداي پاي مرگ را كه به استقبالش  مي آمد، شنيد!

*

شادمان بودم از اينكه، فرصت زيستن دوباره اي يافته بود.

به حلقه اي از اشك كه در چشمانش نقش بسته بود، خيره شدم و عاشقانه نگاهش مي كردم كه با طنين آرام صدايش به خود آمدم.

ــ مگر فراموش كرده اي كه فرمود:

 "خلقتم للبقاء لا للفناء واسمعو دعوت الموت آذانكم قبل ان يدعي بكم؟!"(۳)

راست مي گفت. فراموش كرده بودم.

با چشمان اشك آلودش لبخندي زد!

قطره اي اشك از گوشه ي چشمش فرو غلطيد و در ميان دستم آرام گرفت!

دستم را از زير سرش بيرون آوردم و قطره ي اشك را در ميان دستمال سپيدم پنهان كردم.

باشد براي روز مبادا! كه گفته اند؛ "بي باده نيز شيشه به تاق هوس خوش است..."(۴)

لبانم را بر روي چشم مترنمش قرار دادم و بوسه اي بر آن زدم. و با صدايي بغض آلود و محزون در گوشش زمزمه كردم:

"من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم

چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم"(۵)

تبسمي كرد!

با دستانش، چشمان اشكبارم را نوازشي كرد و گفت:

هيچ گاه فراموش نكن كه "عشق، آتشي ست شعله ور از بي زبانگي..."(۶)

راست مي گفت...

هرگز فراموش نخواهم كرد...

هرگز...

 

 

(۱) حضرت لسان الغيب عليه الرحمة

(۲)حضرت امير المومنين علي عليه السلام

(۳)شما را نه براي فنا كه براي بقا آفريده ايم. به دعوت مرگ گوش فرا دهيد، پيش از آنكه مرگ شما را در بر گيرد.

(۴)حضرت ابوالمعاني، عبدالقادر بيدل دهلوي

(۵)حضرت روح الله قدس الله نفس الزكيه

(۶)تعبيري از حضرت ابوالمعاني


يك توضيح شايد ضروري!

با اينكه هیچ تمايلی به نوشتن توضيح در مورد مطلب بالا نداشتم ولي از قرار معلوم، نوشتن اين توضيح لازمه:

متن بالا تقديم به خدای زمینی ام! "پدر عزيز و مهربانم" كه چند روزي به علت كسالت در بيمارستان بستري بودند. و تقدیم به تمام پدران زحمتکش و مهربان...

برگ سبزي تحفه ي درويش...


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 0:0 AM  توسط آرمان حيدري  | 

«وقاف‎/ حرف آخر عشق است‎/ آنجا كه نام كوچك من‎/ آغاز مى شود»

خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي، بالهاي استعاري

 

لحظه هاي کاغذي را، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي هاي اداري

 

آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين، آسمانهاي اجاري

 

با نگاهي سر شکسته، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري

 

صندلي هاي خميده، ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده، گريه هاي اختياري

 

عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي

پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري

 

رو نوشت روزها را، روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري

 

عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري

 

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 0:0 AM  توسط آرمان حيدري