تبليغاتX
روزگاری نو
!باز، روز نو و روزگار نو خواهم داشت.....در زمین پدرم کشت و درو خواهم داشت

 

فلاش بكهاي نوشتاري! كه در ذيل خواهد آمد؛نقبي ست به خاطرات دوران تحصيل و دانش آموزي.البته نه براي فرار از واقعيت دوران جواني كه مسئوليت انسان در زندگي بيشتر شده و سختي هايش نيز همينطور،كه در پاسخ به دعوت دوستانم در وبلاگ"خط مقدم"،جهت نگاشتن قسمتي از خاطرات شيرين آن دوران و همينطور يادي از شيطنت و معصوميت از دست رفته ي دوران نونهالي و نوجواني ام...!

*فلاش بك ابتدايي!

سكانس اول:

مهدي،براي چندمين بار گفت:يادت نره بهت چي گفتم ها،حواست رو خوب جمع كن،اشتباه نگي ها...صد بار...!گفتم:چشم داداشي،صد بار كه نميگن.خودم دارم هر روز،تخم مرغ رو از زير مرغ ميارم.براي چي بگم خروس...

داخل مدرسه شديم.اولين روزهاي ثبت نام كلاس اول ابتدائي بود.به اتاق مدير رفتيم.مدير تا فهميد که براي ثبت نام اومدم،يك كاغذ گذاشت جلوم و گفت:يه نقاشي بكش.منم يه چوب كبريت بلند كشيدم و يه هشت،وسط كمرش و يه هشت هم،انتهاش و يه توپ قلقلي هم جاي سرش...مدير يه نگاهي با تعجب به من كرد و گفت بسه...! براي تست هوش بعدي،پرسيد مرغ تخم ميذاره يا خروس؟

با لبخندي كه حاكي از اعتماد به نفس زيادم بود،گفتم خوب معلومه ديگه؛خروس!!! اين جا بود كه مهدي...

سكانس دوم:

الله اكبر،بحول الله...تسبيحات اربعه چهار مرتبه...!!!

يك دفعه ديدم كه عليرضا دويد به سمت ناظم...منم ميكروفون مُكبّري رو ول كردم و دويدم به همون سمت!

عليرضا با هيجان خاصي،گفت:آقا اجازه،آرمان تسبيحات اربعه رو ميگه۴مرتبه بگید!

آقاي زنگنه هم يه نگاهي به من كرد و يه نگاه به عليرضا و بعد ازش پرسيد:رابع يعني چي؟عليرضا هم گفت:يعني چهار...آقاي زنگنه گفت:پس آرمان اشتباه نمي كنه!!! اصل تسبيحات اربعه،چهار مرتبه ست كه ما ميگيم سه مرتبه!!!

...و مُكبّرها از اون به بعد،تا مدتها مي گفتن: تسبيحات اربعه،چهار مرتبه!!!

*فلاش بك راهنمائي!

سكانس برتر:

آقاي موسوي صدام كرد.رفتم كنار صندليش.پرسيد:نمره ي علومت چند شده؟ جواب دادم:چهارده...[اولين بار بود كه نمرم،خيلي كم شده بود]

يه لبخندي زد و رو به بچه هاي كلاس كرد و شلنگ پلاستيكي و توپُرش رو درآورد و با لحن خاصي گفت:

هر چه بگندد،نمكش مي زنند...آرمان كه بگندد،كتكش مي زنند...!!!و خنده ي بچه ها و دستهاي كوچك آرمان...

[البته ناگفته نماند؛همين آقاي موسوي كه هم ناظم بود و هم معلم علوم ما،در حال حاضر همسايه ي ماست.هر وقت بهش سلام مي كنم،ياد اون وقتها ميوفتم]

*فلاش بك دبيرستان!

سكانس اول:

من،داخل ستون دوم قرار داشتم.خليل كه اندامش يه مقدار از همه ما بزرگتر بود،داشت مي گفت:ترس نداره که! دقت كنيد.من خودم بارها زدم و هيچ ترسي هم ندارم.خلاصه كلي به ما روحيه داد.

بعد از ستون اول،نوبت به ستون ما رسيد كه بريم تو خط آتش.رو به سيبل ها نشستيم و اسلحه ها رو خشاب گذاري كرديم.هنوز فرمانده ي ميدان،دستور آتش نداده بود كه صداي رگبار تير،از داخل ستون ما اومد.

نگاه كردم ديدم،خليل انقدر ترسيده بود كه تمام گلوله هاش رو يكجا به آسمون فرستاده بود...

سكانس دوم:

تمام آرزومون اين بود كه ارديبهشت بشه و دسته جمعي،با بچه هاي كلاس بريم نمايشگاه كتاب.

يادمه،تابوي! باكلاس بازي تو سالن كتابهاي خارجي رو،من شكستم! دم درش كه رسيديم،يكي از بچه ها پيشنهاد داد بريم داخل،ببينيم چه خبره...كل سالن،موكت شده بود.منم از خدا خواسته،كفشام رو در آوردم و زدم زير بغلم و پابرهنه! راه افتادم داخل غرفه ها،چرخ زدن!!!و كتابهاي فرانسوي و روسي و انگليسي و...رو ورق زدن. از بچه ها خنده و از بازديدكنندگان خارجي تعجب.[البته اونا فكر ميكردن من يه روشنفكر تمام عيارم.آخه،يه سيبيل آلپاچينويي(از نوع پدرخوانده) البته كم پشت(بدليل نداشتن سبيل)هم گذاشته بودم كه با اون سر و وضع،خيلي به روشنفكرها شبيه بودم!!!شايدم بعد رفتن من،خارجيها هم اين مكتب منو ادامه دادن!!!چون روشنفكري،يعني وقتي از چيزي سر در نمياري،اون رو تحسين كني و وقتي ميخواي حرف بزني،انقدر صغري و كبري بچيني كه طرف نفهمه شما چي داري ميگي و هر دوي اينها يعني اينكه شما خيلي مي فهمي!!!]

سكانس سوم:

براي تبليغات شهردار مدرسه،روي يه برگه با خط درشت مي نوشتم:"جان مادرتان به آرمان راي بدهيد"و مي زدم پشت در اتاق مدير تا همه ببينن! البته،تبليغات ديگه اي هم مي كردم.مثلا:

سيد جلال،با چاقو توپ رو از وسط،دو نيم مي كرد و يكيش رو كه مثل كلاه حاجي ها مي شد،ميذاشت رو سرم.بعد منو رو شونه هاش قرار مي داد و شروع مي كرد به شعار دادن:حاج آرمان...حاج آرمان...

كمتر از چند دقيقه،كل مدرسه پشت سر ما ميومدن و شعار مي دادن:حاج آرمان...حاج آرمان...منم براي خودم كلي كيف ميكردم كه با اين جمعيت هوادار،ايندفعه شهردار مدرسه ام!!!

يكبار،تو همين تبليغات و سوار بر شونه های سید جلال،رفتيم داخل سالن كه ديدم،همه فرار كردن...تا اومدم به خودم بجنبم،از بالاي شونه هاي سيد جلال كه تقريبا ۱۹۰ سانت قد داشت،پَرت شدم رو پله ها.وقتي روبروم رو نگاه كردم ديدم،شربياني[مدير دبيرستان] داره شلاقي مياد طرفم و ...

سكانس چهارم:

آزمايشگاه شيمي داشتيم و بحث جوهرليمو بود.هرچي به معلم آزمايشگاه،اصرار كردم تا يه مقدار جوهر ليمو بخورم قبول نكرد.كلاس كه تموم شد،اومديم بيرون و آقاي شنايي[معلم آزمايشگاه]موند داخل.

از داخل سوراخ كليد در،نگاه كردم،ديدم آقاي شنايي داره تند تند،جوهر ليمو مي خوره.رفتم تمام بچه ها رو صدا زدم و آوردم...همه،يكي يكي از سوراخ كليد،نگاه مي كردن.كه یکهو معلم بو بُرد و فهميد كه كار من بوده.

از اون به بعد و تا آخر ترم،هر وقت كه مي خواست بياد سر كلاس،اول جلوي در مي ايستاد و يه نگاه به من مي كرد و مي گفت:خودت سريع،برو گمشو بيرون!!!

سكانس پنجم:

ديگه معروف شده بودم.آخر ترم كه مي شد،يه كارنامه،مدرسه صادر مي كرد،يه کارنامه من!!!

هركي كه مشروط مي شد و درسي رو مي افتاد،كارنامه ي مدرسه رو مي آورد پيشم و منم با نمرات و معدل بالا قبولش ميكردم،تا بره و جلوي خانوادش پُز بده.يكي دو نفر رو هم،چند سالي پيش از موعد،کارنامه ی ديپلم جهشي براشون صادر كردم تا برن ازدواج كنن!!!

*تيتراژ پاياني:

باقي خاطرات[مخصوصا خاطرات سال آخر دبیرستان و بویژه دوران پیش دانشگاهی]،به دليل بدآموزی و هرگونه الگو برداري غير مجاز! و همينطور شك كردن در سلامت عقل بنده،نوشته نخواهد شد!!!هر چند که معتقدم،کسی نمی تواند از این خاطرات الگو برداری کند!!!که:

هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست 

نه هر که سر بتراشد،قلندری داند!!!


توضيحات:

حال كه يادي از دوران كودكي كردم،بد نيست،يادي هم از نوستالژيك هاي آن زمان كنم.

هادي و هدي،هوشيار و بيدار،كار و انديشه،زهره و زهرا،چاق و لاغرو سایر مجموعه ها و سریالهای آن زمان،كه با تک تک آنها بزرگ شديم و زندگی کردیم...

موزيك تعدادي از اين نوستالژيك هاي دوران كودكي رامي توانيد از قسمت زير دانلود كنيد .

۱.بو علی سینا(۵۲۲ کیلو بایت)

۲.سلطان و شبان(۳۲۱ کیلو بایت)

۳.آنت(موزیک متن این کارتون،ساخته ی مجید انتظامیه)(۱۹۳ کیلو بایت)

۴.قصه ی ظهر جمعه(۱۷۱ کیلو بایت)

۵.علی کوچولو(۲۵۶ کیلو بایت)

۶.هادی و هدی(۱۶۳ کیلو بایت)

۷.خونه ی مادربزرگه(۱۳۲ کیلو بایت)

موزیک متن وبلاگ،به نام"یار دبستانی"رو هم می تونید از اینجادانلود کنید.

نکته مهم:اگر قالب وبلاگ به هم ریخته نمایش داده می شود و یا هنگام دانلود فایلها با عدم دریافت آنها مواجهید،به این دلیل است که قالب و فایلهای صوتی وبلاگ،در سایت پرشین گیگ،آپلود شده اند و امکان اینکه اکانت مورد استفاده ی شما،سایت پرشین گیگ را ساپورت نکند،هست.بنابراین باید با اکانتی که پرشین گیگ را ساپورت می کند،کانکت شوید.


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:0 AM  توسط آرمان حيدري  | 

 

متني كه در ذيل،خواهد آمد،سروده اي ست از "رضا برجي"[عكاس و مستند ساز دفاع مقدس]

خوب يادم هست كه در دوران نوجواني،بارها و بارها اين شعر را مي خواندم و احساس لذت و شعفي عجيب به من دست مي داد.

هر وقت كه اين متن را مي خواندم؛احساس مي كردم تمام دردهاي دروني ام تسكين مي يابند و گاهي اوقات هم...

اين روزها نيز كه در ابتداي مسير جواني قرار دارم و دلم بمانند همان ايّام،از دردي دروني رنج مي بَرَد،تنها با خواندن اين شعر،تسكين پيدا مي كنم.البته شايد اين شعر به مذاق عده اي خوش نيايد و مرا فاشيست و دُگم و جنگ طلب و احساساتي و هر چيز ديگري بنامند.ولي اصلا برايم مهم نيست،آنها چه نظری در مورد من دارند!كه:

مرا عهدي ست با جانان،كه تا جان در بدن دارم

هواداران كويش را،چو جان خويشتن دارم

*

ارائه ي كارت شناسائي الزامي است. 

اوكي!

من"شاعر"نيستم،يك"بسيجي"ام.

از قضا،از"شعر"آنقدر ميدانم كه از"اتم"

من"شاعر"نيستم،

اما از"شاعران بي درد"،همان قدر بيزارم

كه از"زنان سيگاري"پشت چراغ قرمز"پارك وي"

سخت دلتنگم،از وزن و قافيه بيزارم،از سخنرانان بي درد هم.

"منبري"كه بر آن"فرياد"نزنند،به درد"خرك ژيمناستيك"هم نمي خورد!

"سنگر"!!!و...نيز"شهادت"مي دهد

كه من يك"بسيجي"ام و"شاعر"ي نمي دانم،

دلم مي خواهد بد بگويم به شهري كه ايستادن بلد نيست،

به جماعتي كه گريه بلد نيستند.

به شاعراني كه وزن و قافيه را مي شناسند،

اما اندوه دل مردمانشان را نه،

شاعراني كه"كاپيتان بلاك"مي كِشند

و"زغال جكسون"مصرف مي كنند.

تماشاگران"قرمزته"،"آبيته"از بعضي شاعران،شاعرترند.

مصرف،مصرف،مصرف

خاك بر سر خياباني كه"توشيبا"را نمي شناسد!

و"سوني"را ناديده مي گيرد

و به"سامسونگ"سلام نمي دهد!

مصرف،مصرف،مصرف

من"شاعر"نيستم تا بگويم:آبشار سبز گلهاي سفيد

و انارهايي كه تَرَك بر مي دارند

و ستارگاني كه چشمك مي زنند

و دختركاني كه اندوه ما را ريسه مي روند

و پارس سگي كه افكار سوزانا را به هم مي ريزد

و انگوري كه تشنه شراب شدن است

و مهتاب كه به عشق من و تو لبخند مي زند

و شب و سكوت

و صداي دل انگيز جز جز زغالها

و چشمهاي خمار شاعران بي خيال،

آدمهاي بي خيال،

دلهاي بي خيال،

طبلهاي بي خيال،

عالم بي خيال...

من يك"بسيجي"ام

و از كاسه در مي آورم چشمي را كه به"حاج همّت"چپ نگاه كند

و خُرد مي كنم دهاني را كه به"حاج احمد متوسليان"بد بگويد

برويد از اينها زندگي كردن بياموزيد،"عشق"ورزيدن بياموزيد

من يك"بسيجي"ام

و قسم مي خورم؛"حاج همّت"،"علامت ظهور"بود

من يك"بسيجي"ام

و فرياد مي زنم"حاج احمد متوسليان"را به روزنامه ها تبعيد نكنيد!

من قسم مي خورم"حاج احمد"نشانه بود تا جاده را عوضي نرويم

تا ماشين هاي"بنز"زيرمان نكنند.

"حاج همّت"،افتخارش"ميراندا"خوردن با"به به تو "نبود،

افتخارش آب كيوي خوردن در گيلاس طلايي نبود

"دهان حاجي"،"محراب كلمات"بود،

"لبها"يش"بال فرشته"ها را بوسيده بودند،

"دهان حاجي"،"رودخانه صلوات"بود

و او روزي براي همه گفت:

«من در پوتين بسيجي آب مي خورم»

و بعد هم"گريه"كرد،

اين را"حاجي"گفت و"گريه"كرد

و گفتم"حاجي"چقدر"بزرگ"بود

چه خوب است بعضي ها بشنوند و با خودشان خلوت كنند

من"شاعر"نيستم،من يك"بسيجي"ام

امّا"حاج احمد متوسليان"يك"بسيجي شاعر"بود،

او زندگي اش"شعر بلند"ي بود كه در"قافيه فلسطين"تمام شد،

او آنقدر بزرگ بود كه همه اش سهم ما نمي شد،

خدا قدري از بزرگي اش را به همسايگان مديترانه هديه داد

تا سرزمينشان را تطهير كنند

تا"سربلندي"را بياموزند و از"شهادت"طفره نروند و با"عاشقي"كنار بيايند

من يك"بسيجي"ام

نه "چپم"،نه"راستم"،نه"راديكالم"،نه"ميانه رو"

كاش"شلمچه"مرا بلعيده بود

تا با اين كاروانها كه هر از گاه سري به"تهران"مي زنند

به"بهشت زهرا"مي رفتم.

من يك"بسيجي"ام و شماره پلاکم ۲۲/۱۱/۱۳۵۷است

و هر روز در"باتلاق گناه"فرو مي روم

«و كور شوم اگر دروغ بگويم»

سلام بر بچه هاي"بي پلاك"و"باپلاك"

سلام بر شانه هاي خسته،زير تابوت"بچه هاي فكّه"

اين تابوتها براي هفت سين آسمان سنبل مي برند،

اينها اهل"وفا"بودند و اهل"بلا"،حديث عاشقي اينها از جنس ديگري بود،

علاج"زخم"شان،خروار"تركش"بود،

علاج"تشنگي"شان هزار"تير داغ

آفتاب"شلمچه"خوب مي داند"تشنگي"يعني چه!!!

من يك"بسيجي"ام

و خدا مي داند نَبُريده ام و قسم مي خورم"بسيجي"مانده ام.

«اي جماعت! ما بسيجي مانده ايم»

و اين تابوتها كه هنوز شما را رها نكرده اند، گواه ما هستند.

اي جماعت"سنگدل"!

اي جماعت"بي خيال"!

اي جماعت"حرّاف"!

كه حتي يك لبخند به"بسيجي"نزديد

من"شاعر"نيستم

و سرمايه ام كوله باري از"درد"است

و هزار زخم و چشماني كه هر جمعه به آسمان خيره مي ماند.

من يك"بسيجي"ام،

«رهبرم را دوست دارم و منتظرم طوفان به پا شود»

آه! چه ميزهاي قشنگي

چه دستهاي لطيفي

چه سفره هاي تميزي

چه جيبهاي بلندي

چه انتظار عجيبي براي گنده شدن

عجب زمانه ي سختي

و اين عروسكان زنده به آرايش"سرخ"،"نيلي"،"سياه"،"سفيد"و ...

عجب،روي اين دوش مردم چيست؟

يك مشت استخوان

"داوود ابراهيمي"

يك مشت استخوان

"عبدالعلي طاهريان"

يك مشت استخوان

- اينها كي اند؟

- "بسيجي"اند!؟

- كي"خسته"است؟

- "دشمن"!

من شاعری نمی دانم،اما می نویسم:

«بسیجی؛شهید جبهه،مظلوم شهر»

چه تابلوی عجیبی در روزنامه بود:«بن بست تبلیغات اسلامی!»

و چراغ های قرمز اینجا چه قدر طولانی اند...

دلم سخت گرفته برادر بيا كه مرحم اين زخم،كيسه اي نمك است

 و من يك بسيجي ام...


+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 12:55 PM  توسط آرمان حيدري  | 

 

برداشت اول: "بيمارستان سينا ـــ بخشCCU"

كليّه هايش از كار افتاده بودند.هيچ كدام از مسئولين،حتي زحمت يك ملاقات خشك و خالي را هم به خودشان نداده بودند.امّا،خودش مي گفت:شرمنده ي آن"دختر ساكن شهرك غرب"شده كه پس از خواندن مقاله ي كيهان آمده بود و اصرار داشت كه كليّه اش را به او بدهد و البته او قبول نكرده بود.

بعد از چند روز كه مرخص شد،با همان حال مريضش به هر جا كه دعوتش مي كردند،مي رفت.

 

برداشت دوم: "بيمارستان شهيد رجايي ـــ بخشCCU"

حالش دوباره خراب شده بود و اين بار،مشكل از قلبش بود.هر روز كه مي گذشت،حالش وخيم تر مي شد.بدنش ديگر به دياليز جواب نمي داد.

 

برداشت سوم: "بيمارستان امام خميني ـــ بخش دياليز"

آخرين جمعه ي شهريور ماه بود.حالش اصلا خوب نبود. مي گفت:يك طرف بدنش بي حس شده.به او گفته بودند كه يك هفته است سكته ي مغزي كرده و كسي خبردار نشده! منتظر بودند تا ICU خالي شود و او را انتقال بدهند به آنجا.روحيه ي خوبي داشت.اعتقاد داشت تابحال هر چيز كه از شهدا و مادرانشان خواسته،اجابت شده.

 

برداشت چهارم: "بيمارستان دكتر عيوض زاده ـــ بخشICU"

همين كه بستري شد،از پرستار،سراغ قبله را گرفت.

وقتي رسيدم منزل،به چند نفري كه مي شناختم شان،زنگ زدم و گفتم:"بابا اين بچه دارد تلف مي شود.نمي خواهيد فيلمي،عكسي،گزارشي تهيّه كنيد؟و...

يازده صبح بود،زنگ زد.گفت:چند گروه خبرنگار و فيلمبردار آمده اند اينجا،دارم مصاحبه مي كنم و...

 

برداشت پنجم: "بيمارستان دكتر عيوض زاده – غروب ۲۷شهريور ماه۸۳"

طنين آواي اذان مغرب،در گوش شهر مي پيچيد.گفت:نفسم تنگ شده.پرستار آمد و اكسيژن به دهانش وصل كرد.ديگر نفسش بالا نمي آمد.كمي به اين طرف و آن طرف تخت،غلت زد.شانه هايش را ماساژ دادم.حالش بدتر شده بود.رفتم سراغ دكترها و پرستارها.دوباره برگشتم بالاي سرش.دستهايش را گرفتم.تكان شديدي خورد و دستهايش در دستانم قفل شد.

 

برداشت ششم: بيمارستان دكتر عيوض زاده ـــ جلوي دربICU"

جواني آمد جلو و پس از اينكه مطمئن شد من از آشنايان او هستم،گفت:ديشب خيلي نگران و ناراحت نشسته بودم.او مرا صدا زد و پرسيد:چرا اينقدر ناراحتي؟

جواب دادم:مريض بدحال دارم. نگران حال مريضم هستم.

گفت:اگر يك كاري بگويم انجام مي دهي تا حال مريضت خوب شود؟

جواب دادم:چراكه انجام نمي دهم؟!

گفت:همين الان تو قلبت نيت كن كه اگر حال مريضت خوب شد،بروي قطعه ۴۴ و سنگ مزار شهداي گمنام را بشويي.

جواب دادم:اين كه كاري ندارد.

گفت:تو نيّت كن،شهدا خودشان مدد مي دهند.

پرسيدم خوب چي شد؟

با گريه ادامه داد:به خدا حال مريضم خوب شد.من الان نگران حال ايشان هستم...

 

برداشت هفتم: "بيمارستان دكتر عيوض زاده ـــ ساعت يك بامداد ـــ ۲۸ شهريور۸۳"

روز ولادت حضرت حسين بن علي(ع) و شب ولادت حضرت ابوالفضل العباس(ع) بود.

بلندگوي بيمارستان،همراهان بيمار را صدا كرد.كار تمام شده بود...

 

برداشت هشتم: "قطعه ي ۴۴"

در ميان سنگ هاي سپيد مزار شهداي گمنام؛سنگي را مي يابي كه نامي آشنا و غريب،بر روي آن حك شده:

بسيجي ترين شاعر شهداي گمنام؛ابوالفضل سپهر...


توضيحات:

۱.برداشتهايي آزاد از آخرين روزهاي حيات غريبانه ي شاعر و بسيجي مظلوم،ابوالفضل سپهر.به نقل از خاطرات"گلعلي بابايي"[مؤلف كتاب"همپاي صاعقه"]

۲.معتقدم؛انقلاب محصور در چنبره ي محافظه كاري،فرزندان خويش را خواهد كُشت!

…با نگاهي به چاپ هاي اول مجموعه سروده هاي سپهر،با نام "دفتر آبي"،مقاله اي به نام "فرشته پلاك طلايي ميخواد"را خواهيد يافت كه سپهر عزيز،روزگاري پيش آن را در نشريه ي فكه ي حميد داودآبادي به چاپ رسانده بود و وصيّت كرده بود كه آنرا در مقدمه ي كتابش به چاپ برسانند.

اين كار انجام شد،وليكن در چاپهاي جديد همان كتاب كه به نام"دفتر سرخ"منتشر مي شود،اثري از اين مقاله نخواهيد يافت.شايد به اين دليل است كه در اين مقاله،نام اكثر سياسيّون ذكر شده و با صراحت تمام از آنها انتقاد شده.و براي همين است كه معتقدم؛

انقلاب محصور در چنبره ي محافظه كاري،فرزندان خويش را خواهد كُشت!

۳.سروده اي از ابوالفضل سپهر:

هر چند كه بر پيكر ما تاخته ايد

از جمجمه هاي ما،بنا ساخته ايد

هر چند ز خون پهلوانان اينك؛

ديريست،به ضرب سكّه پرداخته ايد

هر چند كه از،رگ رگ بُبريده ي ما

زنجير طلا به گردن انداخته ايد

هر چند كه در باغ شقايق هامان

چونان علف هرز،قد افراخته ياد

غم نيست اگر به اشك ما طعنه زنيد

تاريخ قبيله را چو نشناخته ايد

امّا،به همان كه رفت و نآمد خبرش

سوگند كه اي دوزخيان،باخته ايد!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 10:34 PM  توسط آرمان حيدري  | 

گياه خشكيده با بهاران،سبز خواهد شد و حياتي نو را آغاز خواهد كرد.

زمين مرده با بهاران،زنده خواهد شد و نيز آماده براي روئيدن.

و از همين روست كه خاك تفتيده،حاصلخيز مي گردد و درخت تكيده،پر شاخ و برگ.

جسم و جان عالم و عالميان نيز انتظار بهاران را مي كشند تا حياتي دگرباره،يابند.

بهاران،نويد بخش انقلابي ديگر است،در دل مخلوقات. و با آمدنش،حيات مرده ی آنها به زيستني  تازه،بدل خواهد گشت.

انقلاب صيام،بهار دلهاست و با آمدنش،روح و جان آدمي،حياتي دگرباره خواهد يافت.

آيا در بهار صيام،دلهاي فرو مرده ي ما را نيز مجال زيستني تازه،خواهد بود؟!


توضيحات:

۱)

با تاثير از متني به قلم شهيد سيد مرتضي آويني

۲)

ماه رمضان شد،مي و ميخانه بر افتاد

عشق و طرب و باده به وقت دگر افتاد...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 5:29 PM  توسط آرمان حيدري  | 

يازده سال بيش نداشتي كه،شَهرَت را سَر بُريدند. و خوكهاي صرب صهيون،كشتزار عدالت را لگد مال كردند،تا بر زمين،واژه اي به نام صلح نرويَد. و تو،نه بر شوراي امنيت و نه بر سازمان پيمان آتلانتيك شمالي،دل بسته بودي! كه چشم،بر دستان و حنجره ها و قلوب ما،دوخته بودي!

صليبيان صهيونيست،كودكان و زنان شَهرت را سر بُريدند،تا مجالي براي فرياد كردن،پيدا نكنيد،غافل از اينكه؛

"حلقوم ها را مي توان بُريد،

امّا فريادها را هرگز.

فريادي كه از حلقوم بُريده بر مي آيد،

جاودانه مي ماند!"

يازده سال بيش نداري و مطمئنم،يازده قرن ديگر هم،معناي يازده سپتامبر را نخواهي فهميد!

جنون زدگان مست از شراب متعفّن قدرت طلبي،در جهان امروز،هنوز مدينه ي افلاطوني و دروغينشان را،در جعبه ي خمپاره هاي غني شده از پست فطرتي و ديو سيرتي مي جويند! درست بمانند جنگهاي اروپايي اول و دوم؛كه به دروغ،ما را نيز در جنايتهاي صبوعانه يشان و كشتار نزديك به ۶۰ ميليون انسان،شريك مي كنند و نامش را جنگ هاي جهاني،نهاده اند!

عزيزم!

مي دانم كه تو نيز دل بر شكمباره هاي شيخ نشين جزيره هاي هوس و ابتذال نبسته اي! كه چشم،بر دستان و حنجره ها و قلوب ما دوخته اي. و ما نيز با ديدن اشكهايت،دل از كف داده ايم و طاقتمان تاب شده. ولي شايد هنوز وقت آن نرسيده كه علمدار لشكر صبح،فرياد "انّا الحقّ" سر دهد و ريختن خون حراميان بزدل را حلال گرداند.

قطره قطره ي اشكهايت را،سرمه ي چشم دلمان خواهيم كرد،تا روز موعود فرا رسد!

يازده سال بيش ندارد. ليكن،آن هنگام كه از نبرد سخن مي گويد،تو گويي؛قدرت و شجاعت يازده ميليون انسان،در دلش جمع آمده! چه مي گويم...قدرت يازده ميليون انسان،در برابر قدرت لايزال الهي، هيچ به حساب نيايد و شايد او،به سرچشمه ي همان قدرت لايزال الهي،متّصل است كه چنين مي خندد و باكي از سلاحهاي پيشرفته ي دشمن ندارد!؟

او از اعماق تاريخ،پا بدين جا نهاده،تا آن عهد ازلي ستانده شده از انسان،در آغاز خلقت را،با قالوا بلي اي چنين،لبيك گويد و زمين را گورستان قلدران مفلوك و مستكبر و ظالم گرداند. و قطره اي باشد از يَمّ ناپيدا كران سپاهيان آخرالزّماني رسول الله(ص). او فرزندي ست از فرزندان خميني. هم آنان كه روزگاري،حضرت روح الله،وعده يشان را داده و فرموده بود:

"سربازان من در گهواره ها هستند."

و اگر راستش را بخواهيد؛تا ابد،هر كودكي كه در اين آب و خاك متولّد گردد،سرباز خميني خواهد بود...!

كودكاني كه وقتي بدون هيچ پيشينه ي قبلي،تصويري از حضرتش را در مقابلشان قرار مي دهي،با لفظ "آقا" خطابش مي كنند و تو خود بهتر مي داني كه ريشه ي اين محبّت در كجاست...هر چند؛

"آنان كه معناي ولايت را نمي دانند؛سخت،در كار ما درمانده اند!"

به زودي قطار صبح،از راه خواهد رسيد و لشكريان سپاه عدالت را كه ساليان درازي ست،منتظرش هستند،سوار خواهد كرد،تا نقاب از چهره ي تزوير و نيرنگ شب برگيرند و از نور شمس آسمان ولايت كليّه،جهان را منوّر گردانند.

راستي،مي داني مقصد قطار،كجا خواهد بود؟! هر كجا كه مي خواهد باشد.چه فرقي مي كند؟!

بيت المقدس،غزّه،سارايوو،كوزوو،مزار شريف،نجف،كربلا،قانا،ضاحيه و...

قطار صبح به هر كجا كه رَوَد،از كربلا عبور خواهد كرد،و شايد از همين روست كه هنوز،پس از قرنها،سپاهيان عدالت،خود را راهيان كربلا مي نامند...يكبار ديگر،با تامّل،به سربند آن يازده ساله،بنگر...

راهيان كربلا...

 

باش تا صبح دولتت بدمد

كين هنوز از نتايج سحر است


توضيحات:

۱)آنانكه به مسجد فيروز آبادي ري،در جوار حرم حضرت سيّد الكريم آمده اند. آرامگاهي را مشاهده مي كنند كه رو به ويراني نهاده. و آن آرامگاه "جلال آل احمد" و يا بهتر بگويم، "جلال آل قلم"  است، كه در كنج غربت و مظلوميت تاريخ فرهنگي كشورمان قرار گرفته. همو كه مي گفت:

من،زندگي مي كنم تا بنويسم و آنهاي ديگر،زندگي مي كنند،بدون هيچ گونه قصد و هدفي!

۲)متن ها،با توجه به تصاوير نوشته شده اند و براي ديدن تصاوير،كافيست مقداري صبر كنيد تا آنها لود شوند.

۳)مي توانيد كليپ صوتي "حلقوم هاي بريده" را با حجم۳۵۰ كيلو بايت از اينجا دانلود كنيد.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 2:9 PM  توسط آرمان حيدري  | 

بگذار فراموش كنم،كاغذهاي پاره پاره را.

بگذار فراموش كنم،كاغذهاي خط خورده را.

بگذار فراموش كنم،خطهاي پاك شده ات را!

بگذار فراموش كنم،اشعار سوخته ات را!

 

بگذار فراموش كنند،گامهاي آخرت را!

بگذار فراموش كنند،لبخندهاي آخرت را!

 

امّا؛

هرگز مخواه كه فراموش كنم،طعنه هاي دوستان امروزت را در آن روزگاران.

هرگز مخواه كه فراموش كنم،صداي محزون و مظلومانه ات را.

هرگز مخواه كه فراموش كنم،تَر بودن برگ برگ نوشته هايت را

هرگز مخواه كه فراموش كنم،روايت هاي عاشقانه ات را از دوران حكومت عشق!

 

آري!

هرگز از ياد نخواهم برد،«انگيزه هاي الهي»ات را،«دوكوهه»ات را،«شهر آسماني»ات را،«دلباخته»ات را،«ديدار»ت را و چه بگويم...«شب عاشورائي»ات را...

و اين آخري را بايد كه بارها و بارها به تماشا نشست و گريست.

به تصوير كشيدن چهره هاي مردان خدا در شب عاشورايي؛فقط و فقط از چون تويي بر مي آمد.

مرداني كه اين خاكدان بلا،عرصه اي گشت براي تجلي دگرباره يشان از ملكوت اعلي به سوي ديار«ظلومان و جهولان»!

هم آنان كه آمده بودند تا حقيقت اُنسي انسان را معنا كنند. و او را از غفلتكده هاي غرور آباد پرتكلّف نفس امّاره،به سوي وادي ايمن ملكوت نشينان عالم بقا،رهنمون باشند.

آنان كه به انسان،اعتباري دیگرباره بخشيدند و وجه ي خليفة الهي صالحان و وارثان ارض خاكي را،براي جهانيان،به تصوير كشيدند.

آنان كه هنرمندانه ترين اثر و شاهكار عالم امكان را با كشيدن تابلوهايي از خط خون سرخ دميده شده در رگهاي حيات طيّبه و آسماني انسان،تصوير كردند. و چنين نگارگري را،از پير و مراد مي فروشان شهر عشق،آموخته بودند.

پير و مرادي كه به مريدان سربدار و سينه چاك و جان بر كفش آموخته بود:

«شهادت،هنر مردان خداست...»

و اگر اینچنين نيست...

چه بگويم...كه در اين روزگار،هنر معهود،چنان مظلوم و مهجور واقع شده که بجز اهل حقیقت را نمی توان داعیه دار آن دانست و هنر موجود نیز چیزی جز حدیث بی دردی و رفاه طلبی و انفعال نخواهد بود. لیکن مدعیان هنر جدید در عصر ما،آنچنان هاله ای از عرفان و تقدس دروغین بر گرد آن پیچیده اند که اگر حرفي در باب هنر حقیقی و موعود گفته شود،مورد اتهامهای گوناگون قرار خواهد گرفت...پس بگذار،بگذرم...

آري!

هرگز از ياد نخواهم برد شب عاشورايي ات را كه در آن مردان خدا را به تصوير كشيدي،و بارها به تماشا خواهم نشست و بسیار بر آن خواهم گريست...

...خواهم گریست بر دلمردگی ام...بر لنجزار عفن عاداتی که سخت در آن دست و پا مي زنم و آنچنان دل بر این عادات،بسته ام كه تو گويي تنها،زیستنی چنین در میان چراگاه خواب و خور و خشم و شهوت و اميال نفساني،غایت زندگی انسان بر این کره ی خاکی ست و نه زیستنی خدا آگاهانه و مرگ آگاهانه!

اي كاش! مي توانستم لذّت زيستني مرگ آگاهانه را دريابم و دستي جاودانه،مرا نيز از منجلاب عادات سخيف،بيرون كشد!

«...اي شهيد! اي آنكه بر كرانه ي ازلي و ابدي وجود بر نشسته اي؛دستي برآر و ما قبرستان نشينان عادات سخيف را نيز،از اين منجلاب بيرون كش!»


توضيحات لازم:

۱)درود خدا بر شهيد محمود كاوه كه شهيد آبشناسان،فرمانده ي لشكر ۲۳نوهد،در وصفش فرمود:

اگر در دنيا،يك چريك پاك باخته و دل باخته به اسلام و حضرت امام وجود داشته باشد،محمود كاوه است...

۲)امروز قسمتي از كتابچه ي مرد روياها كه ضميمه ي آخر هفته ي روزنامه ي همشهري هست و توي اتوبوسها ميذارن براي مطالعه ي مسافران،رو، خوندم. خلاصه ي نمايشنامه ي بسيار زيبا و دراماتيك مرد روياهاي استاد سيد مهدي شجاعي كه در مورد زندگی شهيد چمران هست.

واقعا متاسف شدم وقتي ديدم صفحات اين كتابچه از هنگام چاپ كه بهم چسبيده بوده تا بحال از هم جدا نشده و اين يعني كه كسي اصلا لاي اين كتابچه رو باز نكرده! مطمئنم...والا اون صفحات قبل از مطالعه ي من از هم جدا مي شدند.اي كاش ميتونستم قسمتهايي از اين نمايشنامه ي زيبا رو براتون بنويسم...

۳)كليپ صوتي«شب عاشورايي»رو ميتونيد با ذکر یادی از حکیم متالهه ی حزب الله؛شهید سید مرتضی آوینی، با دو كيفيت از اینجا(۴۰۴كيلوبايت) و يا ا